تبليغاتX
جودی و نازخاتون

نگاه میکنم

نکند این من که هستم،نیستم؟

شاید جایی دیگرم، اینجا نیستم ؟

شاید توهمی خیالی یا که سایه ای بیش نیستم؟

چرا آدمها اینگونه از کنارم میگذرند؟

با صورتهای یخ کرده .....چشمهای بیحالت فقط رد میشوند ،انگار که من اینجا نیستم

هی .....هی ...با توهستم ،توئی که داری آرام میگذری

صبر کن...... صبر کن

به من لبخند بزن ....یا که نیم نگاهی کن.....اخمی بکن ....یا ناسزا بگو

اینگونه نرو، بیتفاوت از کنارم

مثل من باش......منی که حتی شکل نفسهایت را هم میبینم

به من نگاه کن .......به من

خدایا ......نکند ......نکند که من مرده باشم

 

پ.ن:به خودم نگاه میکنم....نبضم میزند....قلبم میتپد....خون در رگهایم میدود.....اما باز هم فکر میکنم نکند که من مرده باشم

+ نوشته شده در  ساعت 17:51  توسط جودی  | 



یک نقاشی از چهره خدا

همیشه این آرزوی گستاخانه توی ذهنم موج میزد که تصویری ازچهره خدا را روی بوم طرح بزنم.

آن روزمیان گرمای تابستان زیر سایه خنک آلاچیق مشغول تماشای مناظر اطراف بودم که دلم آرزویم را به یاد آورد.کمی مردد بودم اما در نهایت قلم مو را به دستش دادم واوشروع به کشیدن طرح روی بوم رنگ کرد.با اضطراب منتظر نتیجه کار بودم یعنی چهره خدا چگونه است؟کار دل که تمام شد نقاشی را به دستم داد به بوم که نگاه کردم مبهوت شدم.نقاشی طرحی از منظره ای بود که در مقابل چشمانم قرارداشت.منظره ای از خورشید تابان میان آسمان آبی،پرنده ای در اوج پرواز،گندم زار طلایی زیر آفتاب تیزوپیرمردی کشاورز مشغول درو خوشه های گندم،آن سوتر درخت سیبی کنارجویباروبچه ای گریان طالب سیب کال روی آن درخت،دورتر زن ومردی دست دردست یکدیگرمحو نگاه هم وگل سرخ کوچکی که لای موهای مجعد زن خودنمایی میکردودورتر از همه مردی روی زمین نشسته روبه آسمان مشغول نیایش بود.به دلم نگاه کرده گفتم:"من اینجا تصویری ازخدا نمی بینم"

لبخند زنان گفت:خدا همین جاست ببین خدا در تلا لو نورخورشید است،در ریتم دلنواز آب جویبار،در رقص خوشه های گندم زیر آفتاب تند تابستان،در نفس خسته آن مرد کشاورز برای داشتن یک لقمه نان،در قطره اشک آن طفل برای داشتن یک سیب کال،در بوی عطر گل سرخ که روی موهای زیبای زن است،در قلب آن عارف،در نگاه آن دو عاشق، به آسمان نگاه کن خدا در پرواز خوش دست آن پرنده است.

"دیدی کشیدن چهره خدا زیاد هم سخت نبود" 

پ.ن:دوستان قدیمی میدانند یکی از نوشته های قبلی ام را گذاشته ام،برای اینکه بگویم هستم این نوشته تکراری را گذاشته ام ،راستش این روزها دل ودماغ نوشتن ندارم ،گرچه ایده های زیادی برای نوشتن توی مغزم وول میخورند.

+ نوشته شده در  ساعت 18:36  توسط جودی  | 



شاید صدمین نفر،در صدمین بوسه

می خواهی ببوسمت

بدان اگر ببوسمت آن هم برای اولین بار در اشتیاق می مانی تا ابد

......بدون پایان،هم آغوش زجری کشنده

آنگاه به حلقه آن نود وهشت نفری که در انتظار بوسه ی دیگرند می پیوندی

ومثل همه آن نود وهشت نفر که بوسه ام را چشیدند روزهای سخت انتظار در کمین ات خواهند نشست

چون از بوسه ی من آتش دلپذیری به قلبت راه خواهد یافت

ودلت در گدازه های خواستن میسوزد برای دومین بوسه ای که شایدهرگزفرا نرسد

با این همه هنوز چشمانت عاجزانه در التهاب یک بوسه از من، رنگ به رنگ میشود

باشد بیا که تو را ببوسم .........وتا اینجا من معشوق نود ونه نفر شده ام

اما خسته ام از این همه بوسه واز این همه عشاق دلباخته ......

میخواهم خود عاشق شوم ......باشد که صدمین نفر مرا عاشق کند ومیان همه شما نگین انگشتری ام شود وفاتح قلب پر تمنایم

آری شاید صدمین نفر.......

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:20  توسط جودی  | 



من.....خود توا’م

مدتها حس میکردم کسی در تاریک روشنائی اتاق از پشت شیشه های بلند پنجره آبی رنگ نگاهم میکند وتا سر بر میگرداندم فقط فضای آن سو را میدیدم.آنقدر این ماجرا تکرار شد که کلافه از این توهم،یک شب برای اینکه به خودم ثابت کنم خیال است صندلی را روبروی پنجره گذاشته و رویش نشستم وبه شیشه که آن سویش در تاریکی آسمان محو میشد،خیره شدم وبا صدای بلند وشمرده شمرده گفتم:تو کی هستی؟.....توکی هستی ؟...هر که هستی نشان بده خودت را

ساکت بدون ذره ای پلک زدن به پنجره زل زدم  سکوت تنهاجوابم بود.خواستم بلند شوم اما نتوانستم،چون دیدمش درست همان جای همیشگی که حسش میکردم،پشت پنجره ایستاده بود وبا آن چشمهای ریزش که پر از اشتیاقی کودکانه بود تماشایم کرد.از ترس دستهایم را جلوی دهانم گرفته تا صدای جیغ ناخواسته را در گلویم خفه کنم،از شیشه عبور کرد و وارد اتاق شد،برخلاف آن چشمها، صورتی یخ کرده،اسکلتی ورنگ پریده داشت،زیر چشمهایش گود افتاده ولبهایش از شدت کبودی به سیاهی شب میزد،گوئی مرده ای بود که از زیر خروارها خاک برخاسته است.نزدیک شد آنقدر نزدیک که نفسهای خسته وسردش پوست صورتم را لمس میکرد،با لکنت زبان گفتم:تو کی هستی؟

انگشتان کوچک استخوانی اش را روی پیشانی ام کشید وگفت:من .....خود توام واز میان چشمهایش دریچه ای گشوده شد ومرا به میانش بلعید


حواسم را ،نگاهم را پرت نکن .....دارم خودم را یک دل سیر تماشا میکنم،آهان پیدایم شد از پیچ آن جاده خاکی .....ببین دارم میایم......دست کوچکم،میان دست بزرگ و پینه بسته پدر بزرگ گم شده است،زیر آفتاب تیز وگزنده ی آسمان آبی خوشرنگ از جاده عبورمی کنیم.پدر بزرگ پی در پی با دستمال قرمز بد رنگی دانه های درشت عرق را ازپیشانی اش پاک میکند اما درچشمانش که ته رنگ آبی دارد،آرامش عمیق بی انتهایی موج میزند.کناره های جاده زمینهای کشت شده همچون زن بارداری که ماههای آخر را طی میکند،بی صبرانه منتظر فارغ شدن وسبک شدن هستند تا نفسی تازه کنند.

آخ .......ریگی به کفشم رفت(که هنوز هم توی کفشم مانده!)چرا پدر بزرگ نمی ایستد.چقدر هوا گرم ونفس گیر است،آه....بالاخره به باغ های پربار انگور رسیدیم که در دوسوی جاده درختان انگور تن زیبایشان را همچون رقاصه ها پیچ وتاب داده وروی زمین رها کرده اند وخوشه های بلوری انگورمثل سینه های عریان هوس انگیزشان خودنمائی کرده منتظرند دستی بررویشان کشیده شود،پدربزرگ کنار باغ می ایستد،چشمهایش به دور دستها خیره مانده اند،کوه های بنفش رنگ از دور ما رانگاه میکنند وما آنها را

پا به درون باغ میگذاریم واین ملخهای خاکی رنگ با زیر تنهای قرمز،ناراحت از حضورمان از این سو به آن سو میپرند ومارمولکهای تپلی که هراسان به گوشه کناری میخزند.پدربزرگ خوشه ای انگور قرمز یاقوتی را در مقابل درخشش خورشید میگیرد وبا چه حظی نگاهش میکند مثل وقتی که به من نگاه میکند،همان نزدیکی،کنار چشمه زلال وصبوری پاهایم را تا نیمه برهنه در آب رها میکنم.صدای راحت آب،وزوز بی وقفه زنبورها همراه با وزش ملایم باد وخش خش برگها موسیقی لالایی مینوازد وخواب را به چشمهایم دعوت میکند.فریاد میزنم خوابم میآید.   –برو خونه تا منم بیام

تنها در گرماگرم ظهرمیان جاده به راه می افتم ،شانه به سری سرو صدا کنان از بالای سرم میگذرد وبعد سکوت جایش را میگیرد،انتهای جاده به یک دو راهی میرسد،راهی که از میان ده میگذرد ودیگری که از میان قبرستان،وانتهای هر دویشان به خانه پدر بزرگ ختم میشود ومن راهم را از قبرستان طی میکنم. چرا؟؟

سنگ قبرها پوشیده شده از علفهای هرز وگلهای کوچک وزرد رنگی که نامشان را نمیدانم ودوباره کنار همان قبری می ایستم که نوشته های روی سنگش بر اثر مرور زمان سائیده شده وچیزی برای خواندن نمانده است تنها قبری است که هیچ علف وگیاهی کنارش نمیروید،میگویند درگذشته از درونش آتش ودود بلند میشده و من هر بار به این امید که آتشی ببینم گاهی ساعتها کنارش می ایستم ،همه اش کنجکاوی کودکانه است.با صدای پارس سگی سر برمیگردانم،سگ سیاه وتنومندی از دور به این سو میتازد،وحشت زده از قبرستان بیرون میدوم تا خودم را به جاده برسانم،چون این جور سگها را خوب میشناسم آنها در پی حمله وشکارند.حین دویدن پایم به سنگی گیر میکند وبه شدت به زمین میخورم طوریکه برای چند لحظه نفسم بند می آید ودردی شدید توی زانوی پای راستم میپیچد.سگ با آن چشمهای دریده وپوزه ه ای که  به بزاق دهانش آغشته است وحشیانه وآماده بالای سرم ایستاده است،چشمهایم را میبندم وتا میتوانم جیغ میکشم.سگ با پرتاب سنگی وصدای هی هی مردی تارانده میشود.

یک نفر بازویم را گرفته وبا خشونت بلندم میکند،صورتش گوئی در غباری ازمه پنهان است،نمیتوانم به وضوح ببینمش،با صدای سرد وزمختی میگوید گریه نکن.....گریه نکن .....بچه که نیستی .....گریه مال بچه هاست ......توبزرگی ...فهمیدی

چرا این طور با خشم تکانم میدهد،چرا اصرار دارد به من بفهماند که بچه نیستم.ترسم ازاو بیشتر ازآن سگ وحشی است،اشکهایم بند آمده واو همچنان مرا بیرحمانه به سوی جاده میکشاند ....ناگهان خودم را تنها میبینم .....از مرد آن آشنای ناشناس خبری نیست .سربر میگردانم .......قسمتی از من کنار قبرستان جا مانده ......میخواهم باز گردم اما پشت سراو،از آن قبر آتش به آسمان زبانه میکشد،چنان میترسم که ناخود آگاه خودم را همانجا جا میگذارم ویک نفس به سوی خانه میدوم


از دریچه چشمانم کودکی ام رها شده،درون اتاق روی صندلی نشسته ام،او همان جا ایستاده با دو قطره اشکی که روی گونه اش افتاده با بغضی در گلو شکسته گفت:تو تنهایم گذاشتی .......تو مرا تا انتهای دنیایم نبردی

آنگاه در پس شیششه، میان گیسوان سیاه شب محو شد.راست میگفت من کودکی ام را به مقصد نرسانده بودم.به خاطر آن ترس احمقانه یا حرفهای آن مرد بود که مرا بچه نمی دانست وباورش را به من تحمیل کرد

چقدر باید خودم را سرزنش کنم؟....شاید تا ابد ......یا تازمانی که کودکی ام در دنیای ناشناخته ای سرگردان مانده است.

 

**این روزها خبری از نازخاتون نیست پی چیزی یا کسی رفته است.

+ نوشته شده در  ساعت 20:5  توسط جودی  | 



قلبی که همراهی نمیکند

کاملا یخ بسته است،بیشتر به درد قاب کردن میخورد تا تپیدن

چرا به این وضع افتاده این قلب لامذهب........هیچی .....می فهمی هیچ حادثه یا اتفاقی به هیجانش نمی آورد

آه لعنتی همانطور که می تپی مرا به شوق بیاور

مرا خوشحال کن، میشنوی قلب بی احساس،یا اینکه عصبانی ام کن یا حتی غمگین

فقط نگذار بیتفاوت باشم مثل یک روبات متحرک.....یا مثل یک سنگ سخت

می خواهم زندگی را نفس بکشم وریه هایم را از آن انباشته کنم......چرا بامن همراهی نمیکنی

آهنگهای مورد علاقه ام،فیلمهای دوست داشتنی وکتابهایی که شیفته شان بودم حالم را عوض نمیکند.خنده دارترین جوک دنیا،به نظرم احمقانه ترین وبیمزه ترین جوکی است که شنیده ام.

قلبم نمرده است،درد هم نمیکند،تیر عشق هم نخورده است، فقط از روی وظیفه میتپد.....چه بساط غم انگیزی

عمق فاجعه را وقتی فهمیدم که کودکی در آغوش مادرش لبخند شورانگیزی به من زد اما من چنان بی روح نگاهش کردم که لبخندش جوانه نزده روی لبش خشکید.

سراسیمه قضیه را برای نازخاتون تعریف کردم دستش را روی قلبم گذاشت

گفتم:قرار است بمیرم؟         -البته .....قرار است بمیری

-فکر کردم الان میگویی بادمجان بم آفت ندارد                            -حتی وقتش را هم میدانم(لحن کلامش طنز آلود نگاهش اما جدی بود)

-زمانش کی هست؟        -زمانش........کاملا معلوم است وقتی تا3دقیقه اکسیژن به مغزت نرسد.

بی اختیار خندیدم .....واقعا خندیدم.....آن هم با چه شوری

نازخاتون گفت:ببین ......ببین چشمهایت زنده شدند

روبرویش نشسته گفتم:نمی فهمم چرا این طوری شدم؟

-همه ما گاهی این طوری میشویم.......همه ما.......بیتفاوت وبی اعتنا میشویم.......هرچه که دور وبرمان میبینیم میگوییم خوب که چی؟......به من چه؟........همه ماروزی تجربه اش میکنیم.                 –حس وحشتناکیست

-هیچ میدانی اگر این حس ادامه پیدا کند به بیهودگی وپوچی میرسی

-من نمیفهمم چرا این طوری شدم؟

موذیانه نگاهم کرد وگفت:شاید من بدانم........ولی بگذار بماند برای پست بعدی وبلاگت ......تا دچار کمبود مطلب نشوی

باچه حرصی نگاهش کردم واو تنها میخندید. 

 

*دلم یک فیلم هنری یا یک کتاب خواندنی میخواهد.

+ نوشته شده در  ساعت 22:45  توسط جودی  | 



چیزی شبیه واقعیت

تنها یک خواب بود،اما صحنه ها چنان نزدیک وقابل لمس بود که حتما چیزی شبیه واقعیت بود.همراه نازخاتون درست مقابل کوه دماوند ایستاده بودیم،مسخ ابهت وزیبائیش بودیم،حتما که شکوهش تا ابد ادامه خواهد داشت ونازخاتون محو او انگار که با خودش،زمزمه میکرد"من رازش را پیدا کرده ام"،چشمهایش همچون خورشید سحرگاهی میدرخشید وچهره اش چنان روشن شده بود که نفس آدم را بند می آورد،دوباره همان کلمات از میان لبهای سرخ فامش خارج شد،گفتم:"چه رازی "و او دوقدم جلوتر از من ایستاد وگفت:"راز ضحاک وغارش"  به صورتم خیره ماند(نه اصلا شوخی نمیکرد) حس کردم هاله ا ی از انرژی خاصی ما را در خود احاطه کرده،طوریکه روحم میل به پرواز داشت.هوا جور دیگری بود،آسمان هم رنگ دیگری بود.یکباره دیدم همراه با ناز خاتون در کوره راهی باریک وپیچ درپیچ میان کوه ایستاده ایم وپایین پایمان پرتگاهی عمیق دهان باز کرده وحریصانه منتظر لغزش پایمان است تا ما را در تاریکی خود فرو برد،ترس چنان به روحم نفوذ کرده بود که حالا هم با یاد آوریش به درونم میخزد.

باد وبوران شدیدی آغاز شد،درهم میپیچید وبیرحمانه بر صورتمان میکوبید وچون صدا به صدا نمیرسید فریاد کشیدم "کجا میرویم؟" ونازخاتون جیغ زد:"میرویم به جایی که ضحاک زندانیست تا ببینیمش" من نفهمیدم وگفتم:"ضحاک؟ کدام ضحاک؟!" میان غلظت هوا میتوانستم سرزنش نگاهش را حس کنم،گفت:"همان که فریدون او را به بند کشید ومیان غاری در دل کوه دماوند زندانی کرد"،کم کم داشتم از گنگی در می آمدم ومیفهمیدم.... شاهنامه فردوسی،جمشید مغرور،ضحاک ماردوش شکمباره،فریدون فرخ نژاد،کاوه آهنگر،مغز جوانها که خورش مارها بود،خون،گریه،ناله

آنقدر وحشت کردم که ناخود آگاه چند گام به عقب برداشتم درست تا لبه پرتگاه که نازخاتون بازویم را محکم گرفت وبه سمت خودش کشید،دره هولناک منتظر وبیتاب مدام قهقهه میزد.حس خشم ونفرت تمام وجودم را مالامال کرده بود، فریاد زدم:"لعنت به تو ما را تا اینجا آوردی که دنبال یک افسانه بگردیم" واو محکم جواب داد:"افسانه ها دل در حقیقت دارند"(گاهی دانسته هایش به شدت آزارم میداد )وآن لحظه دلم میخواست او را خفه کنم،و او درادامه خونسرد وآرام گفت:"من خودم میروم .....دلت میخواهد برگرد"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 10:47  توسط جودی  | 



با من سخن بگو

عشق به اشعار حافظ باعث شد،اولین کتابی که از کتابخانه به امانت بگیرم"تاملی در اشعار حافظ نوشته ی استاد محمد علی اسلامی ندوشن"باشد.فارغ از کارهای روزانه خانه روی مبل دراز کشیده،کتاب را باشوق گشودم که یکدفعه برگه کاغذی به روی صورتم افتاد،آن را برداشته ومقابل چشمهایم گرفتم ودست نوشته ای را که با خط زیبایی روی برگه نوشته شده بود خواندم.

"با من سخن بگو ازعشق،که چیست وسرچشمه اش از کجاست؟

تا که من،شاید ذره ای بفهمم عشق را،حالش را،رنگش را وعمقش را

با من از عاشقان بگو واز دیارشان،که حال چشمهایشان چگونه است؟روحشان به چه رنگ میدرخشد وچرا خنده وگریه هایشان ازقدرت درک من خارج است ورقصها ومستی بسیارشان

وچگونه از این همه دردو رنج عشق لذت میبرند،این از همه عجیب تر است

ومن از حافظ پرسیدم عشق را ونفهمیدم جوابش را،چون ذهن من از فهمش عاجزاست

پس تو بازبان حال با من سخن بگو،از عاشقان واز دیارشان بگو وعشق را برایم تعبیر کن

اینجا تنها نامی از آن شنیده اند،من وقتی ازعشق میپرسم آدمها با حالت گنگ نگاهم میکنند،انگار که من دیوانه ام

تنها پیرمردی لاغر ورنجور تکیه داده بردیوار کاهگلی گفت:وصف عشق را از ماهیان تنگ بلورکه تشنه دریا هستند باید پرسید.وماهیها در جواب تنها چشمهایشان  تر شد.

پس تو تنها از عشق با من سخن بگو"

متن کاغذ را چندین بار دیگر هم خواندم ودر نهایت آن را با احتیاط روی میز نهادم.حیف بود اگر ناز خاتون از خواندنش بی نصیب میماند.

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:52  توسط جودی  | 



عاقل بودن را دوست ندارم.

وقتی از ناز خاتون پرسیدم:چه آدمهایی خوشبخت هستند؟درحالیکه داشت مربای به را مزه مزه میکرد به چشمهای مشتاقم زل زد وگفت:آدمهای بیتفاوت،سنگدل و عاقل.......انتظار هرگونه پاسخی را داشتم جزء شنیدن کلما تی که از میان لبهای خوش فرمش خارج شد او ادامه داد:ببین هر چه آدمها بی تفاوت تر وعاقل تر باشند راحت ترند.با بی میلی گفتم:من که اصلا منظورت را نفهمیدم.

نازخاتون قاشق دیگری مربای به برداشت و با آن چشمهای میشی لعابدارش نگاهم کرد وگفت:مگه خنگی؟  -خوب شرمنده من مثل تو باهوش نیستم . کمی مکث کرد انگار میخواست حرفهایش را سبک سنگین کند سپس ادامه داد:وقتی میگم بی تفاوت وعاقل ،یعنی در موردجهان هستی،آدمها وهراتفاقی که در این دنیای بی دروپیکر می افتد بی احساس باشی وخودت را درگیر نکنی تا اذیت نشوی وقتی خودت را درگیر میکنی یعنی قلب وروحت را درگیر میکنی یعنی آرامش بی آرامش

من من کنان با ترس گفتم:خوب من باز هم نفهمیدم.چین زیبایی میان ابروهای کمانی اش افتاد،قاشق را روی میز انداخت،دستم را گرفت وبه سمت پنجره کشاند وبا غرولند کنان گفت:توکه فقط حافظه تصویری ات کار میکند.  –خوب من که گفتم باهوش نیستم.  –اما نگفتی اینقدر خنگی. کنار پنجره مشرف به خیابان عریض وطویل که دوطرفش با چنارهای بلند احاطه شده بود ایستادیم.نازخاتون با چشمهایش دنبال یک سوژه تصویری میگشت تا مرا شیر فهم کند،با اشاره دست گفت:توی ایستگاه راببین

زنی با کودکی در آغوشش کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بود،صندلی ها پربود از آدمهای منتظرو زنی ایستاده، خسته وکلافه که درگوش کودک بیقرارش زمزمه میکرد تا آرامش کند،لحظاتی بعد یکی از مسافران انگار بعد ازکلی کلنجار رفتـن با خودش تصمیم گرفت از جایش بلند شود تا زن خسته بنشیند  واو باتکان سر تشکرکرده ونشست.نازخاتون گفت:دیدی،مرد نخواست عاقل باشد وبیتفاوت،پس مجبوراست تا رسیدن اتوبوس بایستد.....این تنها یک مثال پیش پا افتاده است.

داشتم به حرفهایش فکر کرده وآنها را تجزیه تحلیل میکردم.اتوبوس رسید همه هراسان وشتابان سوار شدند چون قرارنبودتا 20 دقیقه دیگر اتوبوسی برسد،اما جائی برای سوار شدن زن نبود واونومیدانه به سوی صندلی بازگشت.نازخاتون گفت:میبینی اینبار همه خواستند که عاقل باشند وبیتفاوت.....خوشبختی یعنی این....یعنی خودت.

گفتم :این چندش آوراست.....شا نه ای تکان داده گفت:واقعیت همیشه چندش آوراست.

تصمیمم را گرفته بودم به سمت دررفته وسوئیچ را از جا کلیدی برداشتم.گفت:کجا ؟

-میخواهم که عاقل نباشم والبته خوشبخت هم نباشم.  

لب ولوچه اش را مثل بچه ها جمع کرد وگفت:خوب این یعنی چی؟

-یعنی اینکه میخواهم همین الان آن زن را سوار ماشین کنم وبه خانه اش یا هرجایی که مقصدش هست برسانم،حتی اگر بدانم ممکن است توی راه اتفاق ناخوشایندی برایم بیفتد،چون عاقل بودن را دوست ندارم.درحالیکه از پله ها پایین میرفتم فریاد زد:خوب من هم خوشحالم دوستم عاقل نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:20  توسط جودی  | 



این زن

میخوام که در موردشون فکر نکنم اما نمیشه،فکر نکنی اسمش فضولیه،من بهش میگم کنجکاوی زنونه

در مورد چی حرف میزنم؟خوب معلومه همسایه طبقه پایینو میگم،همون دوتا خواهری که باهم زندگی میکنن،دوتاشون شاغلن،خواهر بزرگتره مجرده وسی سالشه،اما چهره اش شکسته تره وچشمهای غمگینش با زبون بیزبونی میگه که دچار یه شکست عشقی شده که انگار قراره مابقی زندگیشو تحت تاثیر بذاره،هر روز صبح کله سحر از خونه میزنه بیرون ،شب بوق سگ جنازه اش به خونه میرسه(اینو خودش میگه)

اما خواهر کوچیکه همونی که فکرمو با خودش درگیر کرده،یه بیوه مطلقه است،اون زن زیبائیه البته پشت هفت قلم آرایش(چون من اونو هیچ وقت بدون نقاب آرایش ندیدم) قد بلنده وخوش اندامه،مهمتر از اینا چشمایی داره که با چشمای آهو برابری میکنه هر وقت نگاش میکنم منو یاد یکی از نقاشیهای استاد فرشچیان میندازه،وقتی گوشه چشمی نازک میکنه انگار مشغول انداختن تور پهنی برای  شکارمرداست.اون هم مردایی که قلبشون به هیچ ستونی بند نیست.

 توی یه فروشگاه تو همین محله خودمون کار میکنه،با سرزبونی که داره وعشوه هایی که میاد مشتریای فروشگاه چند برابر شدن،صاحب فروشگاه این مرد شکم گنده خود شیفته فرصت طلب از این بابت کیفوره ومدام تشویقش میکنه

به نظر من که آدم پستیه،اما ناز خاتون(ما یه جورایی با هم دوستیم)میگه این روزا همه این طورن ،همه به فکر جیب خودشونن (اگه حرفش درست باشه، پس همگی تو ردیف پست فطرتائیم)

تو در وهمسایه پشت سر این زن زمزمه هایی هست،راست ودروغش پای خودشون

اصلا نمیخوام مثل بقیه،در موردش فکر کنم،اما دیر اومدناش به خونه اون هم بعد از سه چهار ساعت تعطیلی فروشگاه شک برانگیزه،

آها.......صبر کن داره صدای کفش پاش میاد.....فکر کنم خودشه .......بذار از گوشه پنجره نگاه کنم.......آره خودشه......تند تند داره میاد سمت خونه

عجب ....همسایه رویرو طبقه پایین پیرمردرو میگم اون هم داره از لای در حیاط نگاش میکنه اون هم با چه ولعی

وای تورو خدا ببین پسرش هم داره از گوشه پنجره تماشاش میکنه .....چه نیشخندی هم میزنه

شاید بقیه همسایه ها هم دارن زیر نور تیرای چراغ برق که کوچه رو روشن کردن اومدنشو دید میزنن

اوه اوه با چه عشوه ای هم داره راه میره ........چقدر هم سربزیره.....داره کلید به در میندازه

میدونی چیه ؟اصلا به من چه؟.........اصلا به توچه؟.........اصلا به ما چه؟

 **این تنها یک داستان است با یک سبک متفاوت

**هر گونه برداشت فکری از این داستان آزاد است:)

+ نوشته شده در  ساعت 14:23  توسط جودی  | 



تو،توئی ومن،من

دلم میخواهد خودم باشم و هر آنچه را که از درون مایه وجودم سرچشمه میگیرد استفاده کنم،تنها همین است که مرا راضی و خوشحال میکند وفرصت میدهد روحم را به آن بالا ها پر دهم. خودم که هستم راضی ترم،نمیخواهم چیزی را از تو وام بگیرم،تو خوبی،تو جزء بهترینهایی هستی که من تابه حال دیده ام وآنقدر بزرگی که وقتی در مقابلت قرار میگیرم احساس کوچکی میکنم وباید اعتراف کنم حتی گاهی ناخواسته به نوشته ها و افکارت حسادت میکنم اما این اعتراف صادقانه باعث نخواهد شد که از تو تاثیر بگیرم،من معتقدم هر کس باید شخصیت منحصر به فرد خودش را داشته باشد.میدانی همین تفاوت هاست که دنیا را اینقدر زیبا،جذاب ودل انگیز کرده است شاید که تو ماندگار شوی وچون خورشید بدرخشی و من همچون برف زمستانی در برابرت آب شوم وهیچ قطره ای از من نماند،اما نمیخواهم که من، تو باشم.

تو،توئی و من،من

هردو روی این زمین زندگی میکنم با دو دنیای جدا از هم،اما در نهایت همه ما به یک نقطه مشترک میرسیم.

پس اجازه بده من مسیر خودم را طی کنم.

**این مطلب مخاطب خاص ندارد.

+ نوشته شده در  ساعت 13:13  توسط جودی  |