کاملا یخ بسته است،بیشتر به درد قاب کردن میخورد تا تپیدن
چرا به این وضع افتاده این قلب لامذهب........هیچی .....می فهمی هیچ حادثه یا اتفاقی به هیجانش نمی آورد
آه لعنتی همانطور که می تپی مرا به شوق بیاور
مرا خوشحال کن، میشنوی قلب بی احساس،یا اینکه عصبانی ام کن یا حتی غمگین
فقط نگذار بیتفاوت باشم مثل یک روبات متحرک.....یا مثل یک سنگ سخت
می خواهم زندگی را نفس بکشم وریه هایم را از آن انباشته کنم......چرا بامن همراهی نمیکنی
آهنگهای مورد علاقه ام،فیلمهای دوست داشتنی وکتابهایی که شیفته شان بودم حالم را عوض نمیکند.خنده دارترین جوک دنیا،به نظرم احمقانه ترین وبیمزه ترین جوکی است که شنیده ام.
قلبم نمرده است،درد هم نمیکند،تیر عشق هم نخورده است، فقط از روی وظیفه میتپد.....چه بساط غم انگیزی
عمق فاجعه را وقتی فهمیدم که کودکی در آغوش مادرش لبخند شورانگیزی به من زد اما من چنان بی روح نگاهش کردم که لبخندش جوانه نزده روی لبش خشکید.
سراسیمه قضیه را برای نازخاتون تعریف کردم دستش را روی قلبم گذاشت
گفتم:قرار است بمیرم؟ -البته .....قرار است بمیری
-فکر کردم الان میگویی بادمجان بم آفت ندارد -حتی وقتش را هم میدانم(لحن کلامش طنز آلود نگاهش اما جدی بود)
-زمانش کی هست؟ -زمانش........کاملا معلوم است وقتی تا3دقیقه اکسیژن به مغزت نرسد.
بی اختیار خندیدم .....واقعا خندیدم.....آن هم با چه شوری
نازخاتون گفت:ببین ......ببین چشمهایت زنده شدند
روبرویش نشسته گفتم:نمی فهمم چرا این طوری شدم؟
-همه ما گاهی این طوری میشویم.......همه ما.......بیتفاوت وبی اعتنا میشویم.......هرچه که دور وبرمان میبینیم میگوییم خوب که چی؟......به من چه؟........همه ماروزی تجربه اش میکنیم. –حس وحشتناکیست
-هیچ میدانی اگر این حس ادامه پیدا کند به بیهودگی وپوچی میرسی
-من نمیفهمم چرا این طوری شدم؟
موذیانه نگاهم کرد وگفت:شاید من بدانم........ولی بگذار بماند برای پست بعدی وبلاگت ......تا دچار کمبود مطلب نشوی
باچه حرصی نگاهش کردم واو تنها میخندید.
*دلم یک فیلم هنری یا یک کتاب خواندنی میخواهد.